حرف های نزده

خیلی وقت ها دوست داشتم بگم "کاش زمان به عقب برگردد"، خیلی وقت ها دوست داشتم گله و شکایت بکنم، و یا حتی عصیان. خیلی وقت ها دوست داشتم آرزو کنم تا کاش کاری را انجام داده بودم یا انجام نداده بودم، و هزاران کاش و کاش و کاش...
اما همیشه مانعی بوده، همیشه ذهنم مانع شده تا از اینکار های بیهوده که در بهترین حالتش فقط می تواند ترحم خانواده و دور و اطرافیانت را حاصل بشه دوری کنم.

خیلی وقت ها نشسته ام فکر کردم که چرا بجای این کار ها تغییری ایجاد کنم. تغییری ایجاد کنم در راستای نزدیک کردن خودم به ویژگی هایی که در نظر گرفتم تا داشته باشمشون. خیلی وقت ها شروع کردم، تو خیلی زمینه ها شده و تو خیلی زمینه ها نشده.

خیلی وقت ها آرزو کرده ام تا کاش دیگران فراموش کنند "منِ" قبلی را و "من" جدید را از نو بشناسند. خیلی وقت ها دوست داشتم انبوه اون آهنگایی که زمانی ساختمشون که تازه آموختن موسیقی رو بطور جدی شروع کرده بودم پاک شود! خودم برای خودم همه شان را پاک کردم، اما نمی دانم چرا گاهی دوستی این آهنگ ها رو دارد و به من نشانشان میدهد. نمیدانم چرا آن لحظه دوست دارم خودمو مجازات کنم که این چه آهنگی بود که من فکر میکردم قشنگ است! خیلی وقت ها دوست داشتم انبوه حرفهایی که زدم از یاد دیگران برود! تمام حرف های آن روزهایی که تازه در همه چیز شک کرده بودم و داشتم "ساختمان افکار" قدیمیم رو تخریب و ساختمان افکار جدیدم را بنا می کردم. یا حرف هایی که قبلش می زدم. یا حتی حرف هایی که بعدش زدم.
یا انبوه پست هایی که درباره مسائل مختلفی که فکر میکردم دربارشون میدونم رو ایجاد نکرده بودم! گاها وقتی میخوانمشان، اگر حواسم نباشد که اینها را روزی خودم نوشتم، با خودم میگویم این شخص کم دان کیست که اینقدر اطلاعات کم و ناقصی دارد! انبوه آن پست هایی که درباره موسیقی توی انجمن های مختلف درست کردم.

نمی دونم، چرا وقتی که ابتدایی یا راهنمایی بودم، فکر میکردم "من" در زندگی هیچ اشتباهی نخواهم کرد. یک توهم "همه چیز دانی" داشتم. ولی فقط شکستی کوچک، کافیست قصه مثل "سقوط" اثر آلبرکامو یا "مرگ ایوان ایلیچ" اثر تولستوی شود. زمانی که تازه شروع به فکر میکنی که چه کارهای غلطی کردی یا نکردی!

خیلی وقت ها آرزو کرده ام کاش دوران ابتدایی انقدر درس خوان نبودم که مسیری برای خود به مدرسه راهنمایی نمونه دولتی باز کنم. کاش 3 سال از سال های عمرم که می توانست بهترین باشد را در یک مدرسه ی تک بُعدی و پر از محدودیت تلف کردم.

خوب یادم میاد، زمانی که اولین رسیتال پیانوم(از این رسیتال ها که چند تا استاد میشینند و درباره کارت نظر میدهند) رو خراب کردم، کل مسیر برگشت درباره این فکر کردم که تا الآن چقدر بد موسیقی تمرین کرده ام!

نمیدانم، ولی بنظرم همه ی این چیزهایی که بالا نوشتم از یک تفکر "کمال گرایانه" غلط سرچشمه میگیرد. ما انسان هستیم، هیچ شخصی کامل نیست و همه مان اگر به گذشته مان فکر کنیم، هزاران کار خواهیم یافت که با تفکر الآنمان مسخره و نادرست است. ولی آن زمان با میل و علاقه انجام داده ایم.
الآن وقتی به گذشته نگاه میکنم، حس میکنم انبوه این فکر هایی که میکنم اشتباه است. همان آهنگ های مسخره ای که ساختم، همان پست های جاهلانه، همان وقت هایی که در شرایط سخت در هجوم انبوهی از درس های بدرد نخور در دوران راهنمایی گذراندم شاید باعث شده اند تا من به مسیری متفاوت از مسیر قبلی هدایت شوم.

بزرگی جمله ای دارد:
“Don't cry because it's over, smile because it happened.”

می خواهم تمام این افکار را بگذارم کنار. اینجا گفتم چون می خواستم یکجایی این حرف ها را بزنم. گذشته ام آنقدر ها هم فاجعه نبوده، چیزهای خیلی خوب مخصوص خودش رو داشته. و امروز و آینده ای دارم که من باید بسازمشان. باید سعی کنم اینها را در دست خودم بگیرم. درست ترین کاری رو که فکر میکنم انجام دهم. (البته شاید اگر به دوران پیری رسیدم، وقتی به گذشته ام نگاه کنم، باز به همین نتیجه برسم که چه گندی به یک عمر، به یک فرصتی که داشتم زدم ولی سعی میکنم ان شاء الله اینگونه نشود)

از شما دوستانی که اینجا هستید و در جهان واقعی هم مرا میشناسید خواهش میکنم این فرصت را حداقل به من بدهید که "مسعود"ی که در اسفند 92 و بعد از آن میبینید را با "مسعود"ی که قبل از آن میبینید یکسان نگیرید.

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
arckey

مگه ما مسخره تو هستیم که پست های اشتباه توی انجمن های موسیقی نوشتی هاااااا ؟ شوخی کردم :))))))

arckey

دشمنت شرمنده باشه ، بیخیال اصلا مهم نبودن ترجمه ها ، اصلا من یادم نیست چی بودن :)))) ، راجع به انجمن هم شوخی کردم هاااا :)