آقا و خانم همسایه

عکسِ یک خانم بیست و چند ساله را نشان داد. یک خانم زیبا که در کنار دیواری نشسته بود. و موهای کوتاهش را روی صورتش ریخته بود، دقیقا مثل بازیگران قدیمی.
بعد گُفت این عکس برای 50 سال پیش است. بعد با انگشتش همسرش را که روی مُبل دراز کشیده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد را نشان داد و گُفت این همان عیال من است که اون موقع من ازش تو تخت جمشید انداختم.

بعدش چند عکس دیگر، از خودش، از همسرش. عکس های با همدیگرشان. عکسی که خود و همسرش با هم یک عروسک میمون رو در دست گرفته بودند و گفت پدر مرحومم دوست داشت که ما بچه داشته باشیم و من این عروسک رو خریدم به عنوان بچه، از سفر ها و مهمانی ها و ... . هم خودش و هم همسرش خیلی شیک و زیبا بودند. بعدش شروع کرد درباره سفرهاش صحبت کردن. اینجا بود که همسرش هم پا شُد و رفت برای خودش چایی ریخت و آمد و نشست و شروع کرد به صحبت کردن. همسرش درباره سفر تنهاییش به ایتالیا و فرانسه و بریتانیا در 40 سال قبل بهم گُفت. بعد مجسمه و عروسکی آورد که یکیشون رو از کنار واتیکان خریده بود و دیگری رو از لندن. مرد عکس هایی که سال 56 در لندن انداخته بود را به من نشان داد.

نمیدانم چرا به من این عکس ها را نشان داد. داشت برایم داستان هانیبال تاریخی رو تعریف میکردم که گُفت بیا یک پرانتزی این وسط باز کنیم و رفت و کُلی عکس آورد. نمی دانم شاید میخواست بگه که فکر نکن ما همیشه همینجوری پیر بودیم یا اینکه میخواست منو از گذر عمر آگاه کنه و بهم بگه که از زندگی لذت ببر یا اینکه بگه تو هم یه روز مثل ما میشی. این آقا و خانمی که من الآن میدیدم و کمی گوششان سنگین شده بود، خانمی که بخاطر عمل قلبی که انجام داده بود کمی میان حرف زدن ها نفسش میگرفت روزی جوان و سرزنده و زیبا بود. پیر مردی که امروز محتاط شده بود روزی صدای فریادش گوش ظالمان رو کَر کرده بود که به هر جهتی میخواستند ساکتشان کنند. پیرمردی که الآن پیری کمی کمرش را کج کرده بود روزی در اوج جوانی و کشیدگی بود. 

نمیدانم چرا اما بُهت زده بهشان نگاه میکردم...

/ 1 نظر / 16 بازدید
هیچکس

سلام شاید هم می خواست بگوید ما از جوانی کنار یکدیگریم همان به پای هم پیر شدن به پای هم به پیری رسیدن...