suicide

چند روز پیش خواب عجیبی دیدم.

من در خواب خودکشی کردم، خون که از بدنم خارج می شد یک حس سوزش خاصی بود، گویی سبک و سبک تر می شدم و در این لحظه بود که دعا کردم زنده بمانم، گویی از عقوبت این عمل می ترسیدم.

زنده ماندم، یا شاید نماندم، در فضایی بودم که سالیان سال حضور دارم. هر روز برای بهبود، با هم اتاقی هایم قدم میزدیم و وارد جایی می شدیم که مدرسه دوران ابتداییم بود ولی کاملا متفاوت شده بود. تویش مرکز خرید ایجاد شده بود، برایم مکان جالبتری بنظر می رسید و فکر می کردم که بچه هایی که الآن دارند در این مدرسه درس می خوانند خوشحالتر و شادترند.

مدرسه ابتدایی من -در واقعیت- دیوار به دیوار مدرسه ابتدایی دخترانه بود. ولی -در خواب- حیاط های این مدارس با هم قاطی شده بودند، گویی دیوار های مدرسه دخترانه را خراب کرده اند و کل حیاط را به مدرسه پسرانه داده اند، چون دور مدرسه دخترانه دیوار کشیده بودند ولی همین دیوار ها هم درهای بزرگی به حیاط داشتند.

دوران ابتدایی که بودم، یادم می آید یکسری از بچه ها میرفتن از دیوار حیاط سعی می کردند به طریقی مدرسه دخترانه را ببینند. حتی یک سوراخ خیلی ریزی توی حیاط بود که شده بود مثل این شهرفرنگ از همه رنگا که همه دورش جمع می شوند و می خواستند حتی برای فرصتی اندک که درونش را ببینند.

توی خواب با خودم فکر میکردم دیگر با این درهای بزرگ، با این پله ها، دیگر مدرسه ها با هم قاطی شده اند و بچه ها دیگه نیازی ندارند کلی تو سر و کله هم بکوبند تا حیاط مدرسه دخترانه را ببیند.

زیر مدرسه دخترانه هم پله می خورد و مرکز خرید شده بود.

هم اتاقی هایم در بیمارستان 2 نفر بودند که هر دو از دوستان برادرم بودند. یکیشان را به خوبی میشناسم، یکبار که با برادرم کوه رفته بودم با ایشون آشنا شدم ولی شخص دیگر را نمی شناسم. اون شخصی که من نمی شناسم آقایی بود لاغر با ریشی پروفسوری که خود را فرهاد معرفی میکرد و بسیار خوشحال و خندان بود و از گوشی اش برایمان جوک می خواند. ولی شخص دیگر، همان شخصی که میشناختمش به شدت غمگین بود. نمی دانم احساس همدردی شدیدی باهاش می کردم، حتی در صحنه آخر خوابم از تخت خود برخواستم و رفتم در صندلی کنار تخت همین شخص نشستم. به همدیگر نگاه کردیم، و چهره شان پرغم بود، گویا هر دو شروع کردیم به اشک ریختن.

البته دقیقا آخر را به یاد ندارم، ولی فکر نکنم اشک ریختیم، بلکه با صدای بلند زدیم زیر گریه، فعالیتی به مراتب سخت تر از اشک ریختن.

/ 1 نظر / 7 بازدید
آسیه

چه خوابه طولانی ای بود...عجیبه همشم یادت مونده!!!!!