جریان سیال ذهن

و نیمه شبی دیگر، که فکری به ذهنم می آید، باید وبلاگ را آپدیت کنم!

این دفعه بدون اینکه بنویسم و خط بزنم و مچاله کنم(البته اینجا به نوشتن و پاک کردن یا توی پیش نویس ها ذخیره کردن تبدیل شده) می نویسم و وبلاگ رو اپدیت کنم! این رو به خودم به قول میدهم! شما هم که اگر دارید این نوشترو می خوانید، محقق شدن قولم را دارید می بینید.

نمی دونم، چند وقته کمتر می تونم کتاب بخونم و همین کمتر کتاب خوندن قدرت منو برای اینکه چیزی بگم گرفته! این وبلاگ بیشتر از صحبت درباره روزمردگی ها، درباره یکسری کتابی که یک چند روز یک زندگی متفاوت رو میساخت صحبت می کرد. اما الآن اون نیست. یک خلا ای هست، البته بازم روزمرده نیست.

این روزا وقتی به کتابخونم نگاه می کنم خیلی ناراحت میشه، تعداد زیادی از کتاب های مهم و دوست داشتنیمو، فامیل و دوست و آشنا برداشتن بردن تا بخونن و برگردونن. ولی فعلا نه خبری از برگردوندش هست و نه حتی خبری از اینکه آنها را خوانده باشد یا دارند می خوانند! همیشه وقت ندارند! البته کتاب "مرگ ایوان ایلیچ" نوشته "تولستوی" را نوشته است، بالاخره یکی از عزیزان برگردونده. این کتاب رو یعنی وقتی می بینمش نفسم می گیره، و حتی میترسم بازش کنم و صفحاتی ورق بزنم، می ترسم یک جمله ازش بخوانم و درگیرش شوم. این کتاب واقعا زیباست ولی بنظرم خواندنش یکبار کافیست. تابستون این کتاب همراه من بود در مسیر مسافرت به یکی از شهرهای شمالی و شب اول اقامت در آنجا. یعنی واقعا نفسم رو گرفت تا تموم شه، صفحات آخرش فقط می خواستم تمام شه. یعنی اصلا یکجوری فوق العاده عذاب دهنده بود ( :دی) ولی کتابی هست که باید خواند.

توی فیس بوک، یک محقق ایرانی یک جنبش مانندی درست کرده که به خیلی از اهل ادب و محققان و متفکران درحوزه علوم انسانی پیشنهاد داده که 10 کتاب تاثیرگذار در زندگیشان را بنویسند. اتفاقا توی یکی از همین لیست ها، نام "مرگ ایوان ایلیچ" هم بود که حتی این کتاب رو به عنوان یک کتابی که ایشون رو با مرگ بیشتر آشنا کرده و حتی باعث ترس ایشان شده معرفی کرده.
این سوال 10 کتاب خیلی جالب بود، من پیشنهاد میکنم شما هم بیاید همینجا یک کامنت بگذارید و 10 کتابی که تا الآن روی شما تاثیر زیادی داشته رو معرفی کنید تا با کتاب های بیشتری آشنا شویم.

چند روز پیش رفتم یکسری به کتابفروشی ای بزنم که همیشه ازش کتابهایم را میخرم، و یک کتاب هدیه گرفتم. این کتابفروشی واقعا محشره، من اکثر اوقات کتابامو از اونجا میخرم. اولین کتابی که خریدم از اونجا رو یادم میاد، "هملت" بود، بعد هی بیشتر و بیشتر می شد، گاها میرفتم اون مغازه انقدر با فروشنده ها درباره کتاب صحبت می کردیم که مثلا به ساعت نگاه می کردم میدیدم 30 دقیقه از ورودم به کتابفروشی گذشته. فروشنده هایش واقعا اشخاص با فرهنگی هستند که هم صحبتی باهاشون برایم واقعا لذت بخش است. کلا هدیه گرفتن مخصوصا اگر کتاب باشد خیلی حال من را خوش می کند، حالا این دفعه که قضیه کمی خاص تر هم بود، واقعا تجربه جالبی بود.

این روز ها منو یاد همین روزهای سال پیش می اندازه. یادش بخیر 2 سال پیش بود که برای اولین بار تو عمرم درخت کاج تزئین شده دیدم. تجربه ی جالبی بود. الآن که به اون موقع فکر می کنم، تو ذهنم آهنگ "هله لویا" اثر "هندل" هم پخش میشه ( :دی ) این جریال سیال ذهن برای خودش کارگردانیه.
البته داشتم درباره سال پیش صحبت می کردم، به نسبت سال پیش این روز ها روز های زیباتری بود، البته نمی شه اینم گفت که زیباتر بود، روز های زیبایی بود، روزهایی که با امید فراوان داشتم یکسری کارهایی می کردم که سرانجامش هم نشد! ولی خوب تجربه های خوبی یافتم و کلا قشنگ بود.

در اینجا می خواستم یک چیزی هم عرض کنم، کلا یک احساس که شاید توهم هم باشد دارم که البته شاید هم درست باشد. احساس میکنم خیلی از دوستانم، با من هیچ رابطه ای ندارند، یعنی هیچ دوستی ای نداریم. هیچ ارتباط خاصی با هم نداریم! و من برایشان فراموش شده ام. البته اینکه من با شخصی زیاد در تماس نیستم، با اینکه با او صمیمی نیستم یا هستم یا اصلا با هم دوست هستیم یا نه اصلا رابطه ای ندارد! چندین و چند دوست دارم که اصلا شاید خیلی کم همدیگرو ببینیم و یا مثلا با هم دیگه صحبت کنیم. ولی رابطه ی نزدیکی داریم و صمیمی هستیم، شاید فقط یکبار در سال همدیگرو ببینیم و یا شاید 100 بار، ولی در تمامی دفعات از دیدن یکدیگر از اعماق قلب خوشحال میشیم حتی شاید اگر بروز ندهیم. البته گاها اینکه هر چند روز یکبار با دوستت در تماس باشی، به عنوان "معرفت" شناخته می شود. من واقعا تعریف جامعی از این "معرفت" تا به الآن نیافتم گاها حتی روی "حق جلوه نمایاندن ناحق به خاطر دوستی" هم نام معرفت می گذارند که واقعا عجیب است! البته جدیدا می خواهم به خودم تمرین معرفت بدهم و بیشتر سعی کنم با دوستانم در تماس باشم. چند بار هم اینکارو کردم، ولی ادامه دادنش سخته ( :دی ) من امیدوارم دوستی از دست این رفتار من ناراحت نشه :) البته در دایره دوستانم بجز چند نفرشان، بقیه شان خودشان هم خیلی زیاد در گیر و دار اینکه زیاد با هم در تماس باشیم نیستند.

آهنگی که می خواهم برای این پست انتخاب کنم، آهنگ Logical Song اثر یک خواننده(واقعا اسمش الآن در ذهنم نیست) هست. این آهنگ یک حس نوستالژیک برایم دارد، وقتی 5 یا 6 سالم بود و پای کامپیوتر تازه به خانه مان باز شده بود، این یکی از آهنگایی که برادرانم می شنیدندش ( خالا این ساختار فعلی درست هست؟!) البته اون ورژن، یک ورژن دیگه بود که اسکوتر خوانده بود.(لینک دانلود را چند روز بعد میگذارم، الان اصلا انرژی آپلود کردن ندارم)

پ.ن: این کتابفروشی ای که گفتم، یک کتابفروشی است به نام "دارالفنون" که ما بین فلکه اول و دوم صادقیه، در کنار یک مسجد واقع شده است که پیشنهاد میکنم یکروز اگر در آن حوالی بودید سری بزنید.





/ 1 نظر / 13 بازدید
julia

کتاب عالی ِ اعتیادم نسبت به کتاب هرگز ترک نمی شود