تیرباران افکاری مغشوش، گنگ و مبهم...

روز ها می گذرند، ساده و سخت می گذرند و ما انسان ها در پیِ شان میدویم، گویی می خواهیم به جای خاصی بریم!؟ گویی منتظریم، منتظر یک اتفاق، یک تغییر. ولی هیچ چیز روی نمی دهد، هر روز منتظریم، آنقدر منتظریم که حتی روز ها را از دست می دهیم! آنقدر در فکر یک اتفاق هستیم، یک تغییر یا هر چیز دیگه که هیچ کاری نمی کنیم. گویی فراموش کرده ایم که اتفاقی نمی افتد مگر اینکه ما سعی بر ایجاد آن داشته باشیم. اصلا جدا خودمان میدانیم داریم چه میکنیم؟!

وقتی دانش آموز دوران ابتدایی بودم، وقتی تو خیابون راه میرفتم، خودم را جای آدمهای دور و اطرافم میگذاشتم. انگار روحم رو از بدن خودم خارج میکردم و میرفتم در فکر و ذهن و جسم آنها. با آنها راه می رفتم. دائما با خودم فکر میکردم آیا این جهان واقعا همینجوری هست که من میبینم یا دیگران یک جور دیگه میبینندش؟! به کجا میروند!؟ چرا الآن چهره شان شاد است و یا چرا عبوس و یا غمگین هستند!؟ که الان چه حسی دارند!؟ امروز وقتی داشتم تو یک خیابون شلوغ قدم می زدم دقیقا به همین فکر افتادم، ولی دیگر مجالی برایم نبود تا دوباره آن کار را انجام دهم. ذهنم پر بود از فکر اینکه من چکار دارم میکنم؟ چه خواهد شد؟ من چه ام و چه کاری باید در زندگی کنم؟ و خیلی سوالات دیگر...سوالاتی که هر چند وقت یکبار احساس می کنم "آره، بالاخره به جواب رسیدم" اما این احساس عمری فقط در حد چند روز دارد یا شاید حتی گاهی کمتر!

ولی بدتر از تمام اینها من فکر میکنم تیرباران شده ام، تیرباران افکاری مغشوش، گنگ و مبهم. خواب های ظهرم که اصلا هیچ شباهتی به خوابیدن ندارد. وقتی می خوابم، هیچ احساس نمی کنم که دارم می خوابم، بیشتر و بیشتر در تفکراتم فرو می روم. دقیقا مثل حرکت روی یک دایره که ای شعاع آن از بی نهایت به صفر میل می کند و نقطه صفرش بی نهایتیست. حاصل برخورد هزاران فکر.

این روز ها حس بدی دارم، حس اینکه دارم تمام آرزو و رویاهایم را می فروشم. یا شاید هم نمی فروشم یا شاید دارم تغییری درشان ایجاد می کنم یا هر چیز دیگری. نمی دانم، اغتشاشی در ذهنم هست که فعلا به پاسخی نرسیده.

سعی کردم مدتی از کتاب هایی که تِمی پرسشگر دارند فاصله بیابم و به کتاب هایی رو بیاورم که مضمونی پاسخ دهنده دارند، مضمونی امید دهنده. ولی حتی همین کتابها هم دوباره سوالاتی ایجاد کرده است. این روز ها فکر می کنم شاید آسان ترین سوالات، همان سوالات انتگرال و حرکت دایره یا موج یا اسید و بازیست که سخت می پنداریمشان. سوالاتی که می دانی حتی اگر نتوانی حل کنی، می توانی در پاسخنامه بدنبال یک راه حل و یک پاسخی باشی که فقط و فقط "یکیست" و آن یکی هم حتما "صحیح" و "یگانه" است.

/ 1 نظر / 13 بازدید
کرم کتاب

حس شما رو درک می کنم ... نمیدونم یه روز یه این نتیجه که کتابها را باید دور ریخت می رسم یا نه ... گیج کننده است ... هنوز نرسیدم به این مرحله ... ناتانائيل ، تو بايد در خويشتن تمام كتابها را بسوزاني ، آنچه را كه خوانده اي بسوزاني ، هيچ نداني و در جستجوي چيزهاي تازه باشي ...