یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست

می وزم، می بارم، می تابم.
آسمان ام
ستاره گان و زمین،
و گندمِ عطر آگینی که دانه می بندد
رقصان
در جانِ سبزِ خویش.

این روز ها دنبال پاسخی بودم که آیا دوباره مطلبی در این وبلاگ بنویسم یا نه، من که نه نوشتن بلدم و نه حتی کسی این وبلاگ را میخواند، ولی پاسخ خودم را در تکه ای از شعر "در لحضه" "شاملو" یافتم، "در جانِ سبزِ خویش"!
پس من می خوانم، می شنوم و می نویسم.
....
.........
..
در دنیایِ سبزِ خویش.

وقتی این وبلاگ را می ساختم، خیلی درباره موضوع و نامش فکر کردم، میخواستم یک وبلاگ شخصی بسازم، یک وبلاگی که گاها از زندگیِ روزانه فراری از روزمر(د)گی در آن بنویسم. "فلچ" رو به این خاطر روی وبلاگ نوشتم که از شیوه زندگی فلچ خوشم آمد، از تفکرات آزادش! ولی این روز ها حتی نامی چون "فلچرلیند" بر روی این وبلاگ هم مرا درگیر کرده است! من نویسنده نیستم! من تولستوی، سروانتس، کامو، و یا حتی میچ آلبوم نیستم! من فقط کسی ام که دوست دارم گاها درباره چیزهایی که میبینم، میشنوم، میخوانم، روزها، دقایق و ... ای تجربه می کنم در یک وبلاگ شخصی بنویسم. من حتی فلچرلیند هم نیستم، من فقط فلچ رو دوست دارم و دوست دارم که طرز برخورد او رو داشته باشم.
پس از این به بعد "من" در این وبلاگ مینویسم، به تقلید از جمله معروف "هر آنچه دل تنگت میخواهد بگو"، "هر آنچه دل تنگم می خواهد می نویسم!" :)

این روز ها تمام زندگی ام بوی "کنکور" می دهد.

میز مطالعه بهم ریخته :)

چند وقت بود انتظار یک چنین سالی رو میکشیدم، بنظرم که خیلی دوست داشتنی خواهد بود، یکسال متفاوت، یکسال با هدف جدی، یکسال بنظرم دوست داشتنی، امیدوارم برای همه این سال خوب باشد با نتیجه ای خوب :)

ولی زندگی برای یک آدم کنکوری هم متفاوت است، 11 سال گذشته رو در امسال میبینم، البته من هم پنجم ابتدایی و هم سوم راهنمایی، یک امتحانی چون کنکور (برای ورودی به مدارس نمونه دولتی) رو تجربه کردم؛ این نیز می گذرد!

این روز ها احساسات عجیبی دارم، چند روز پیش داشتم قدم میزدم، یک آن به این فکر برخوردم که من پا دارم، من دست دارم، من دارم راه می روم، حس زیبایی بود، حس اینکه ما انسان ها چقدر شگفت انگیزیم.

این روزها با آدم های مختلفی برخورد داشتم، آدم هایی که گاها واقعا دوستشان داشتم، آدم هایی که هر کدامشان برایم یک حکمتی داشتم، و هربار یاد جمله ای از رمان "پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید" اثر "میچ آلبوم" می افتادم، جمله ای که می گفت (پنج نفر هستند که تو در بهشت آنان را ملاقات می کنی. هر یک از ما به دلیلی در زندگی تو بودیم. شاید تو در آن زمان دلیلش را نمی دانستی و بهشت برای همین است. برای درک زندگی است در روی کره خاک) هر روز فکر می کردم که شاید این آدم ها هر کدوم جزوی از اون چند نفرند!

احساس می کنم نوشته ام خیلی در هم است، یک پاراگراف یک چیز، یک پاراگراف یک چیز کاملا متفاوت، خوب چه کنم، من نویسنده نیستم! امیدوارم بهتر شود.

و در پایان:
خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:
یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست....(سهراب)

 

/ 5 نظر / 18 بازدید
hamed

benevis pesaram, man poshtetam mese ye kooh ! :D

کاف الف

وبلاگ نویسی یک جور عقده گشاییه... مهم نیست چی می بنویسی.مهم نیست که بتونی بنویسی.مهم اینه که می نویسی.زنده ای...داری نفس می کشی و با همین لحظه نگاری ها ابراز وجود می کنی!

حامد ص

ای وبلاگ- ای نویسنده- ای اندیشمند- ای متفکر [نیشخند]

علی وکیلی-دارالفنون

وبلاگتو دیدم