تجربه زندگی در تهران

چند سالِ پیش که از طریق یکی از دوستانم که خودش در UWC تحصیل میکرد با این مجموعه کالج ها آشنا شدم و بیشتر و بیشتر درباره این کالج و نحوه زندگی و تحصیلِ دانش آموختگان خوندم و با تعدادی از دانش آموختگانش دوست شدم و باهاشون (چه مستقیم چه مجازی) دیدار و صحبت کردم انگار یه چیز جدید کشف کرده بودم. یه سبکِ زندگی متفاوت. فرافرهنگی و فراملیتی زندگی کردن.

از این سبکِ زندگی خیلی خوشم اومد. با شور و شوق رفتم و برای این کالج اپلای کردم، مصاحبه هم رفتم اما در نهایتش قبول نشدم. همون سال یکی از دوستانِ قدیمیم که با هم اپلای کرده بودیم قبول شد و باعثِ حسودیمم شد :دی

بعد از این اتفاق کمی واقعا شوک بودم. با سبکِ زندگی ای آشنا شده بودم که برایم دوست داشتنی بود ولی مدرسه ی ما، محیط ما، جامعه ما اصلا کاری به این سبکِ زندگی نداشت. ما همیشه از بچگی در مُحیط انحصار طلبانه بزرگ شدیم. تو مدرسه به ما یاد میدهند که فقط "یک باور"، "یک حرف" و "یک پاسخ"ِ دُرُست و مُطلق وجود دارد. ما درست میگیم و بقیه در جهل به سر میبرند.
به همین دلیل جامعه ما، فرافرهنگی بودن رو نه تنها رد میکند، بلکه به طور غیرمستقیم باهاش به مقابله برمیخیزد. ما اگر تمایل به ملی گرایی داریم، در کوروش و تمدنی که قبل از حمله اعراب داشتیم غرق میشویم و همه پیشرفت های جهان رو ناشی از فرهنگ و دانش 2500 سال پیشِ خودمان میدانیم و دُگم و کور میشویم.
اگر مذهبی هستیم، باز دُگم و کور میشویم. اگر غیرمذهبی هستیم، باز دُگم و کور میشویم.
در کُل در هر شرایطی، این ما هستیم که میدانیم و میفهمیم و میبینیم و فکر میکنیم و تحلیل میکنیم.
در مُقابل هر تفکری غیر از تفکر خودمان، گارد میگیریم. قبل از اینکه چیزی را به خوبی فهم کنیم درباره اش قضاوت و پیش داوری داریم.

این مسئله انحصار طلبی واقعا مسئله ای هست که در تمامِ بخش های زندگی ما وارد میشود. در کتاب خواندن. در تفکر کردن. در موسیقی گوش دادن. در فیلم دیدن. در یافتن دوست. در سفر کردن و ... .

سبکِ زندگی ای که UWC به دانش آموزانش ارائه میداد تجربه ی زندگی متفاوتی بود. سبکِ زندگی ای هدف دار، صلح طلبانه، خدمت گُذارانه، کولی وارانه، فرافرهنگی به همراه حمایت و احترام به ارزش ها و باور های شخصی و مذهبی و قومیتی و ملیتی.

در یک کالجِ UWC، تقریبا 200 دانش آموز از 80-90 ملیت مختلف درس میخوانند. هم اتاقی های شما اشخاصی از پیش زمینه های ملی و مذهبی مختلفی هستند ولی با صلح در کنار شما زندگی خواهد کرد. صمیمی ترین دوستانتان شاید از تفکری بیایند که در ظاهر، در تضادِ کامل با تفکر شما هست.
این برخورد مستقیم با فرهنگ های مختلف، علاوه بر اینکه فهم خوبی از فرهنگ های مختلف میدهد، برخورد احساسیِ ما با فرهنگِ خود را هم کاهش میدهد. میتوانیم به راحتی درباره فرهنگ خود بیاندیشیم. نقاط قوت و نقاط ضعف اش را به خوبی شناسایی کنیم.

شما را تشویق میکنند که علاوه بر داشتن هدف و زحمت و وقت گذاشتن برایِ اهداف شخصی، دیدِ فراختری به زندگی و مسائل مختلف داشته باشید. دیدِ علمی تر و تحلیلگرانه تری به فلسفه و جامعه و اقتصاد و سیاست های ملی و بین المللی داشته باشید. درباره مسائل مختلف بخوانید و مطالعه کنید، فهم کسب کنید، درباره اش به گفت و گو بپردازید و ... .

فعالیت های داوطلبانه و صلح طلبانه هم چیزی هست که خیلی از ماها شاید در کُل عمرمان یک بار هم تجربه نکنیم.

یک نکته جالبتر هم اینه که، علاوه بر تمامِ مسائل بالا، شعاری در UWC هست که میگوید Work Hard, Play Hard (سخت کار کن، سخت تفریح و بازی کن) که بر خلافِ مدارسِ ما، سبک زندگی ای ارائه میدهند که در آن سختکوشی ارزش دارد، ولی خیلی جدی تفریح هم خواهید کرد.

سفر های مختلف به کشور ها و مکان های مختلف و داشتن دوست در تمام جهان را هم به بالا اضافه کنید.

به نظرتان چطوری میشود تجربه ی زندگی اینچنینی را در تهران و ایران هم داشت؟!

/ 2 نظر / 32 بازدید
صبا

مرسی بابت این وبلاگ بی نظیر... کاراتون رو جای دیگه ای هم میشه دنبال کرد؟

Alian7

توی ایران همچنین جایی رو نمی شناسم اما میشه یه کارایی کرد. میشه بچه هارو توی سن و سال کم با پروژه scouting آشنا کرد. کمبود آموزش مهارت محور و تجربه محور کاملا حس میشه توی سبک حال حاضر آموزش ایران.