اما آنگاه که پاییز قد می افرازد....

وبلاگ نویسی چیز جالبیست، اصلا کلا "نوشتن" جالب و جذاب است! فاصله گرفتن از زندگی برای نوشتن درباره آن و سعی در تبدیل آن به "کلمات" چیزیست که بنظرم همه ما به آن نیاز داریم. فرهنگ وبلاگنویسی در جامعه مان در حال پیشرفت هست و این بنظرم خیلی خوبه. این کلمات ارزشمندند و به نقل از بِکِت: «کلمات تنها چیزی می باشند کە ما داریم.» و براستی تمام روابط انسانی ما شاید به "کلمه" وابسته باشد.

تابستان تمام شد، تابستانی که با یک سفر به همراه همسفرانی عزیز و دوست داشتنی به پایان رسید و با سرعت فراوان، پاییز آمد و جایش را گرفت.
گرمی هوا هنوز شاید کاملا فضای پاییزی به شهر نداده، اما تا حدودی خیابان ها رنگ و بوی پاییز گرفته اند. وقتی که صبح به مدرسه میرم، دیگه مثل تابستون نیست که بچه های کوله به دست رو کم ببینم یا اصلا نبینم. هر صبحم با دیدن کودکان سال های اول ابتدایی آغاز می شود. دوست داشتنی و شیرین اند. اول ابتدایی که بودم پنجم ابتدایی ها را خیلی بزرگ فرض می کردم! اول راهنمایی، سوم ها و دبیرستانی ها را، و الآن هم که سال آخر دبیرستانم، کلا بنظرم این سیر کمال طلبی پایان ندارد، هر چه جلوتر میرم، به کوچکتری های بیشتری پی می برم :)

با شروع شدن پاییز دوباره فضای مدرسه ها و درس خوندن شروع شده (البته کنکور این فضا را برای من زودتر شروع کرده بود! :) )، یک عکسی رو چند وقت پیش ها دیدم که بنظرم حال و هوای این روز ها را دارد.

آرام باش، با جدیت درس بخوان و به بهترین ها امید داشته باش!

 

فرصت های گریزنده را چون قاصدک ها به دست باد نشاندیم.
ما، در خفاخانه های ضمیر خویش چیزی را پنهان نگه داشتیم؛ پنهان و سرسختانه نگه داشتیم.
و روزی دانستیم - و تو نیز خواهی دانست - که زمان، جاودان بودن همه چیز را نفی می کند.
پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست می یابد و افسوس به جای می ماند.

با حال و هوای پاییزی و محدود شدن وقتم، تصمیم گرفتم برای ماه مهر یک کتاب کوچیک انتخاب کنم که فضای پاییزی هم داشته باشه، به پیشنهاد دوستان و دوست کتاب فروشم، کتاب "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" از مرحوم "نادر ابراهیمی" رو انتخاب کردم-متن بالا از همین کتاب بود-. بعد از ظهر ها در تاکسی برگشت به خانه این کتاب رو می خونم، عادت کردم وقتی که میرسم نزدیک خونه، زودتر از ماشین پیاده شم تا کمی این کتاب رو با قدم زدن در پارک بخونم :) یکی از لذت های بزرگ زندگیه. کتاب هم متن جالبی داره، فضایی جدید که تا بحال چیزی کاملا به این شکل نخونده بودم، البته کمی شاید درون مایه اش شبیه به "من او را دوست داشتم" اثر "آنا گاوالدا" باشد، ولی خوب متفاوت است.

صفحاتی از "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" اثر "نادر ابراهیمی" به همراهی یک لیوان موکا :)

 

امیدوارم زودتر هوا کاملا پاییزی شود، دوست دارم باران بیاید و بروم یک قدمی در پارک بزنم، با هندزفری ای در گوش که یک قطعه زیبا اجرا می کند، شاید چندین سال آرزو داشتم از آلبوم های "پاییز طلایی" آقای "لاچینی" در چنین روزهایی گوش بدهم، اما الآن انتخابی کاملا متفاوت خواهم داشت، و الآن نظری ندارم :) شاید در پست های بعدی، اگر این اتفاق افتاده بود بنویسم که چی گوش دادم.

برگ های زرددرختان پاییزی

زمین سبز تن سپرده است

به هر آن چه زرد است،

خرمن، مزارع، برگ ها، گندم،

اما آنگاه که پاییز قد می افرازد

با بیرق عظیم خود

تو را می بینم،

برای من موی توست که بافه های گندم را

از هم جدا می کند.

(پابلو نرودا- ترجمه احمد پوری)

 

 

 

/ 3 نظر / 27 بازدید
علی

قشنگ بود، روان مینویسید ، موفق باشید، دعوت میکتم از وبم بازدید کنید[گل]

m

"چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی، آزاد است؟ " ریچار باخ - جاناتان مرغ دریایی عالیه ! عالی !

محمدرضا شعبانعلی

سلام مسعود جان. وبلاگت رو با علاقه نگاه کردم. خوشحالم که به سراغ نوشتن امده ای. من خیلی وبگردی میکنم اما چون عمدتا از روی موبایل است کامنت نمیگذارم (سخته). همیشه به اینجا سر خواهم زد...