درد رتبه نیست، دردِ آدمِ دلخواه شُدَنِ!

سال پیش رتبه کنکور من خیلی هم بد نشده بود. به جز تهران و اصفهان، تقریبا اکثر رشته ها رو در دانشگاه های سراسریِ شهر های دیگه قبول میشدم. اینکه تصمیم به تکرار کنکور گرفتم این نبود که دردِ اینو داشته باشم که مثلا به این و اون بگم رتبم فلان شد و ... .

تجربه چند سال رفتن به مدارسی که دانش آموزانش رو کارگرِ درس محسوب میکرد (علارغم مخالفت هام با این سیستم) یه چیز رو بهم اثبات کرده. یعنی شاید تنها مزیت مثبت چنین مدارس اینه که دائم به چالش کشیده میشی و رشد میکنی. یه جوری زندگی رو جدی تر میگیری. بیشتر فکر میکنی و بیشتر میبینی و میشنوی و میخونی.

و خُب همیشه دوست داشتم دانشگاهم همینطور باشه. شاید این از یه نوع اعتیاد میاد. ولی خُب این اعتیاد چند سال تو من ریشه دوانده.

من دوستانی که سنشون از من بیشترِ زیاد دارم. و از طرفی به نظرم ارزش آدم ها هم به اینکه دانشگاه رفتن یا نرفتن یا اینکه چه دانشگاهی رفتن نیست. یعنی این رو واقعا میگم. ولی شخصیت هایی که تو دانشگاه های سختگیر رُشد یافتن همیشه برام جذابتره. اصلا هم بحثِ موفقیتِ مالی و جایگاه اجتماعی و ... مطرح نیست. چون کُلا این چیز ها ربطِ چندانی به هم ندارند. موفقیت در کسب و کار، یا تشکیل خانواده یا هر چی مباحث جداگانه ای اند که هر شخصی (حتی اگر سوادِ خواندن و نوشتن نداشته باشد) که براشون زحمت بکشه بهش میرسه. اتفاقا وقتی به دور و اطرافیانم هم نگاه میکنم، خیلی از آدم های ثروتمندی که دیدم شاید در حوزه تحصیلی خیلی ضعیف بودن و ... . اما در کل از این ویژگی های شخصیتی دانشجویانِ به چالش کشیده شُده خوشم میاد.

دَردِ من برای رُتبه دردِ کار پیدا کردن و اپلای کردن و این چیزا نیست. دَردِ من تربیت یافتن به همون سبکی که "الآن" فکر میکنم "برام خوبه" هست و نه چیزی کم و بیش.

نمیدونم، یک سال به امید پیشرفت های بزرگ نشستم ولی واقعا نمیدانم کجای کارم. یه زماناییشو خوب خوندم، یه زماناییشو تنبلی کردم، یه زماناییشو امید داشتم، یه زماناییشو نا اُمید بودم و ... .

همیشه وقتی میرسم به آخرایِ یه چیز و به زمانی که گذروندم نگاه میکنم یادِ ایوان ایلیچ میُفتم. عُمر چه راحت با skip کردن هامون تموم میشه. (یادم میاد دوران ابتدایی، یه روزی از سرِ ظهر تا شب رو منزل خاله ام بودم. دُختر خالم برای اینکه سرگرمم کنه یک فیلم گذاشت که اسمش کلیک بود. از وقتی اون فیلم رو دیدم همیشه این کابوس باهام همراهِ که نکنه منم دارم زندگیرو skip میکنم و این skip کردن بشه روتین زندگیم) یهو چشمتو باز کنی و میبینی همینجوری گذشت و گذشت. فُرصتِ دیگری به پایان رسید و تو آنطور که میخواستی ازش استفاده نکردی.

برای آرام کردن این ذهنِ مُشوش این شعر را از میرزا علی نقی خان حکیم الممالک متخلص به حکیم یافته ام:
ای دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد
این دختر زمانه که هر دم به دامنی ست
یکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد
این سکه ی بزرگی و اقبال و سروری
یک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد
چون کار روزگار به تقدیر یا قضاست
تقدیر بر مرام تو شد شد نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چیز کرده اند
عیشی اگر سهام تو شد شد نشد نشد
چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر
آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد
زان می که تر کنند دماغی به روز غم
یک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد
دامی به شاهراه مرادی بگستران
این صید اگر به دام تو شد شد نشد نشد
یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش
صبح امید شام تو شد شد نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم
بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد

پی نوشت: مرگِ ایوان ایلیچ برام داستان درازی دارد. 2 سال پیش بود که امیر، یکی از دوستانم، برایِ تکلیفِ کلاسِ آهنگسازی، بر مبنای حس و برداشت شخصی اش از این رُمان آهنگی ساخته بود. خودش برایم تِمِ اصلی قطعه اش رو روی ویولن اجرا کرد. مدتی بعدش صرفا به خاطرِ کنجکاوی رفتم و خریدمش. میخواستیم مسافرت شمال بریم. در راه شروع کردم به خواندنش. احساس کردم کتاب گردنم را گرفته. دارد خفه ام میکند. نفسم بند آمده بود. نمیتوانستم کنار بگذارمش. تمام هم نمیشد. واقعا احساسِ خفگی بهم دست داده بود. زندگی رو از حقیقی ترین شکلِ مُمکن نگریسته بود. کابوسِ متفاوتی رو در ذهنم برانگیخت. در این کابوس، ایوان ایلیچی وجود نداشت. این من بودم که اُفتاده بودم روی تختِ مرگ و زندگی برایم یادآوری میشد.
چند ماه پیشا، فکر کنم نزدیکِ عید بود. مانا گُفت مرگ ایوان ایلیچ رو خوندی، انگار اصلا تموم نمیشه.و یهو دوباره زنده شُد این کابوس و هی داره میاد دُنبالم. الآن هم که باز به انتهای کنکور رسیدم. همچون ایوان ایلیچ رویِ بِستَر اُفتاده ام...

*ایوان ایلیچ را بخوانید. همیشه بر این باورم که تجربه بعضی چیز ها اجتناب ناپذیر هست. ولی چه بهتر که تجربه ی جایگزین باشد. یعنی مثلا به جای اینکه امتحان اصلی رو خراب کنید، امتحانِ آزمایشی ای که چند روز قبلش از خودتون میگیرید رو خراب کنید. بنظرم تجربه ی ایوان ایلیچ هم این چنین هست. تجربه ی ایوان ایلیچ اجتناب ناپذیر هست. پس چه بهتر در کتاب تجربه اش کنید و دیگر در زندگی تجربه اش نکنید

/ 1 نظر / 15 بازدید
یک زن خانه دار معمولی

سلام اقا مسعود,ممنون با نظرهای پرباری که دادی اصلا فکر نمیکردم جوون باشی,مرحبا,به پدر و مادرت تبریک میگم که چنین گل پسری رو تحویل اجتماع داده,خیلی اطلاعاتت بالاست,دعا کن گل پسری منم اینجوری بشه,راستی منظورت از مدارسی که گفتی مدارس خاصه?حالا خوبه یا بد?