درد ما را نیست درمان الغیاث! هجر ما را نیست پایان؛ الغیاث!

باور چندانی به فال ندارم اما نمیشد شبِ ‫‏یلدایی‬ از حافظ‬ گُذَشت! اینم غزلی که امشب به حسبِ اتفاق برای من آمد.

درد ما را نیست درمان الغیاث!
هجر ما را نیست پایان؛ الغیاث!
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان! الغیاث!
در بهای بوسه‌ای جانی طلب
می‌کنند این دلستانان الغیاث!
خون ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان! چه درمان؟ الغیاث!
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته‌ام سوزان و گریان؛ الغیاث!

/ 0 نظر / 11 بازدید