استاد

از فیس بوک باهاشون در تماس شده بودم. موزیسین حرفه ای و بزرگی بودند و برایم جالب بود وقتی رو فیس بوک بهشون مسیج دادم خیلی با صمیمیت جوابم را دادند. یه بار هم پیشنهاد کردند هر وقت از اینورا رد (محل آموزشگاشون) یه سر به من هم بزن.

آخرای 2011 بود و حوالیِ کریسمس 2012. باهاشون روی فیس بوک صحبت کردم و شمارشونو دادند و یه بار باهاشون تماس گرفتم. یه بار بهشون زنگ زدم، اول نشناختند ولی بعد مرا شناختند، گُفتند امروز اگه وقت داری پاشو بیا اینجا، ما اینجا یه ارکستر زهی داریم که یه پیانیست براش میخایم. منم نوازندگیم خوب نبود ولی نمیدونم چرا گُفتم حتی بخاطر دیدن ایشون هم شده پاشم برم اونجا.

تو ایستگاه مُفتح از مترو پیاده شدم. آمدم بالا روی مطهری، مطهری یه طرفِ بود و باید تا ابتداشو پیاده میومدم. نمیدونم چرا، استرس داشتم، اولین بار بود که داشتم میرفتم اونجا و میخاستم برای اولین بار ببینمشون، مخصوصا اینکه قرار بود براشون پیانو هم بزنم.

رسیدم به لارستان، لارستان رو رفتم پایین و یه دفعه ای چشمم خورد به تابلو آموزشگاشون. رفتم بالا، برای اولین بار یه درخت کریسمس دیدم. یه خانم مهربونی اونجا نشسته بودن که منشی آموزشگاه بودن. گُفتم من مسعودم، قرار دارم. گفت بشینید تا کلاسشون تموم شه.

اونجا که نشسته بودم یه خانمی از اتاق اومدن بیرون که گویا معلم ویولن بودن. مرا نگاه کردند و من هم بهشون نگاه کردم و بعد رفتند.

ناگهان در باز شد و اومدن بیرون. برای اولین بار از نزدیک دیدمشون. گرم و صمیمی. باهام دست دادن و مرا به اتاقشون دعوت کردن.

گذشت و گذشت. دیگه من هفته ای چند بار به اون اتاق میرفتم. ایشون دیگه شده بودن استادم و هفته ای چند بار میدیدمشون. اون خانمی هم که پشت میز نشسته بودن از دوستانم شده بودند و آن خانمی که استاد ویولن بودن، مسئول ارکستری که من توش پیانو میزدم.

گذشت و گذشت و استادم، فراتر از استاد موسیقی برایم شده بود. درباره مسائل مختلف با هم صحبت میکردیم. برایم الهام بخش بودن. امید و انگیزه دهنده بودن برایم. باهاشون مشورت میکردن.

من تو اون آموزشگاه، کنار دوستای مختلفی که پیدا کرده بودم، کنار هم ارکستری ها بزرگ شدم و رشد کردم.

تقریبا 2-3 سالِ که ارتباطم با استاد کم شده بود. ولی هر چند وقت یه بار تو کنسرت ها، یا وقتی که میرفتم لارستان، میدیدمشون. حتی برای دوباره خواندن کنکور با هم صحبت کردیم.

آخرین بار همین چند هفته پیش بود، رفتم یه گالری عکاسی-موسیقی. زودتر رسیده بودم و رفتم جلوی در گالری و فکر کردم صداشون داره به گوشم میخوره. ولی چون هنوز نمایشگاه باز نشده بود نمیتونستم برم تو. بهشون زنگ زدم. اونجا بودن. دیدمشون و بقلشون کردم. نمیدونستم که آخرین دیدارِ.

گذشت و گذشت تا رسید به امروز. یهو روی فیس بوک دیدم که یکی از دوستام که شاگردشون بود نوشته که لارستان هم برایم خاطره شد. یهو یه عکس هم دیدم رو فیس بوک که خداحافظیشون بود. فهمیدم امروز صُبح پرواز کردن و برای همیشه از ایران رفتن...

کوله باری از خاطرات زیبا روی سَرَم ریخت. تو این سال ها دوستان زیادی از ایران رفتن، ولی تا حالا برای رفتن کسی انقدر ناراحت شده بودم...

استاد من همیشه به یادت خواهم ماند.

/ 3 نظر / 12 بازدید

متاسفانه این رفتن ها خیلی دلگیره... ولی خوبیش به اینه که میدونی هنوز دوستت رو داری، شاید کمی دورتر، ولی هنوز هست و دوست توست.

فریما

فکر کنم غمناک ترین اتفاق ممکن میتونه "رفتن"باشه امیدوارم یک روز دوباره همو ببینین شاید وقتی که تو یک پیانیست خیلی بزرگ شده باشه