se sentir bien

صبح شروع شد و با خودم فکر کردم که امروز چقدر روز شلوغی خواهم داشت.

صبحانه رو خوردم و سوار ماشین مادر شدم. صبح ها مامان قبل از اینکه به اداره برود مرا می رساند به مدرسه. حوالی 7:05 دقیقه بود که رسیدم به مدرسه. ساعت 7 صبح آزمون روزانه شروع می شود و حتی 5 دقیقه تاخیر هم باعث می شود نتوانی آن روز امتحان دهی، ولی نمیدانم، مشاورم منو دید و گفت: کجا بودی؟! چرا دیر؟! گفتم: نمیدونم، یکخورده ترافیک بود شاید. گفت باشه برو کیفتو بگذار کلاس زیاد بیا آزمون بده. راستشو بگم، آزمون گسسته و تحلیلی و زبان داشتیم. نشستم و آزمون رو دادم. درصد های گسسته و تحلیلیم خوب بودند، 76 درصد گسسته شد و حوالی 70 درصد هم تحلیلی. اما چند دقیقه تاخیر اولی باعث شد زمان خیلی کمی روی زبان بگذارم. و زبان که آسانترین درسم بود رو خراب کردم. درصدش شد حوالی 60 درصد (اصلا بحث درس خوان بودن و یا درس خوان نبودن نیست، این درصد برای کسی که چند سال دویده تا از این کلاس به آن کلاس بره و این کتاب و آن کتاب را بخونه تا زبان یادبگیره این درصد خیلی پایینه). ولی خوب در مجموع درصد ها بد نبود. اولین کلاس ادبیات بود، کلاس ادبیات با استاد "زنده دل". همیشه معلم های ادبیاتم (بجز یک نفرشان) را دوست داشتم و استاد "زنده دل" هم از این قاعده مستثنی نیست. مردی مسن که لحظه لحظه عمرش را با خواندن کتاب های مختلف گذرانده است. مردی که سر کلاس بیشتر از اینکه بچه ها رو درگیر چند تا نکته کنکوری (بخوانید چند نکته بدرد نخور!) بکند، به بچه ها درباره فلسفه و ادبیات و موسیقی اطلاعات می دهد. زنگ اول تمام شد، زنگ دوم معلم نداشتیم ولی بجایش مشاور آمد و صحبت کرد. زنگ سوم هم دیفرانسیل داشتیم، آقای "امامی" معلم دیفرانسیل مدرسه ماست. باور کنید یکی از خوشحالی های من برای مدرسه رفتن گاهی همین کلاس داشتن با آقای امامی است. جدیدا فکر میکنم که کاش امسال دیرتر تمام شود. من حتما دلتنگ معلم هایم خواهم شد.

زنگ سوم تمام شد. یکشنبه ها کلاس ما 3 زنگِ است. ولی خوب من امروز برنامه های غیردرسی زیادی دارم. باید می ماندم و چند ساعت در مدرسه درس می خواندم تا حداقل چیزهای لازم برای آزمون روزانه فردایش را آماده کنم. حوالی ساعت 12:30 تا 3:30 را در مدرسه بودم و بعدش زود از مدرسه خارج شدم تا بقیه روز زیبایم را بگذرانم.

سوار تاکسی میدان آزادی شدم و از آنجا سوار تاکسی میدان صادقیه و از آنجا هم سوار تاکسی خیابان مطهری شدم. در تمام این مدت هم در تاکسی نه کتاب خواندم، و نه آهنگ گوش دادم. کتاب گوش دادم ( :دی ) جدیدا از هدفون گذاشتن و آهنگ گوش دادن در تاکسی خسته شده ام. شاید گاهی خوب باشد ولی اکثرا ما زمانی که در تاکسی هستیم به علت فعالیت های روزانه خسته ایم و با حالت خستگی نمی توان به خوبی به عمق موسیقی رفت. به همین دلیل ترجیح میدهم جدیدا کتاب صوتی تهیه کنم و در تاکسی کتاب صوتی گوش دهم. چیز خوبی برای از دست ندادن زمان هایی هست که در مسیر هستیم. در طول مسیر، "هانیبال یوسف" را دیدم، یک موزیسین خوب که برای مدتی حوالی 1 سال استاد من بود که واقعا برایم بیشتر از یک استاد موسیقی بود. من در تاکسی بودم و او در کنار خیابان در انتظار تاکسی. در خیابان مطهری هم دوباره دیدمش و این دفعه فرصت شد چند دقیقه باهم گپ کوتاهی بزنیم. بعد به سمت کتاب لارستان رفتم، من عاشق خیابان لارستانم ولی مدت ها بود که فرصت نشده بودم به این خیابان بیایم (آخرین بار فکر کنم حوالی تیر ماه بود که آنجا رفته بود). با فروشنده گپ کوتاهی درباره رمان های ایرانی زدم و در آخر هم تصمیم گرفتم که "سووشون" رو بخرم. نمی دونم چرا حتی زمانی که می دونم فرصت ندارم کتاب بخونم، باز اگر به داخل کتابفروشی ای بروم، دست خالی بیرون نمی آیم. برگه "پاپکو" هم نیاز داشتم، چون من در اینها خلاصه نویسی می کنم و مدتی بود برگه هایم تمام شده بود. یک آلبوم تازه موسیقی هم خریدم و بعد رفتم تا چند دقیقه ای در کافه داروک باشم، کافه ای که برایم یک مامن هست در این مرکز شلوغ شهر! همینکه وارد کافه شدم متوجه حضور دوستی شدم که در همان آخرین باری که من این کافه بودم، ایشون رو ملاقات کرده بودم. آن موقع ها تازه می خواستم به کلاس فرانسوی بروم و وقتی مطلع شدم ایشان دانش خوبی در این زبان دارم، باهاشون درباره این زبان صحبت کردم. یک اسپرسو سفارش دادم و شروع کردم به خواندن "سووشون". خیلی دوست داشتم بروم و سلام دهم و بگویم مرا بخاطر می آورید ولی گفتم من که فرصت کوتاهی دارم، بگذار اول کمی کتاب بخونم. بعد یک لحظه دیدم که ایشون دارن از کنار من رد می شوند، بهشون گفتم: سلام، شما منو یادتون میاد؟ با هم در این کافه آشنا شدیم و درباره زبان فرانسه صحبت کردیم. پاسخ دادند که: اوه، اومدید تو گفتم چهرتون برام آشناس. شما همونی هستید که به ادبیات فرانسه علاقه داشتید؟ و من هم گفتم: بله. و گفتند که: چقدر قیافت تغییر کرده، اون موقع این شکلی نبودی ( :دی ، فکر کنم بخاطر عینک جدید و ریشم این حرف رو زدن). آمدند روبرویم نشستند و دوباره شروع کردیم درباره زبان فرانسه صحبت کردن. گفتند که دارند برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس معماری به فرانسه می روند. یک شهری میروند که اسمش فکر کنم "بِزُ" بود و درباره شهر محل تحصیلشان و پیست های اسکی اش صحبت کردند. بعدش ازم درباره زبان فرانسه من پرسیدند و تجربه ام از هفت جلسه کلاس فرانسه رفتن رو بهشان گفتم و بعد درباره بازشدن دوباره بخش فرهنگی سفارت فرانسه صحبت کردیم. نمیدانم چه شد که صحبت به کتاب رسید و باهم درباره اشمیت صحبت کردیم. جالبیش اینجا بود که بهم کتاب "شازده کوچولو" به زبان اصلی را دادند. من که به سختی می توان به فرانسوی بگویم: "سلام، من مسعود هستم، ایرانی هستم و به زبان فارسی صحبت میکنم و ....." چگونه می خواهم این کتاب را بخوانم؟! ( :دی) ولی واقعا ازشون متچکرم. بعدش دیگر داشت دیر میشد، ساعت 5:30 با دوستم تئاتر شهر قرار داشتم و ساعت حوالی 5 و 5 دقیقه بود. بلند شدم، گفتم که امیدوارم در آینده بازهم شما را در این کافه ببینم. قیمت چیزی را که خورده بودم حساب کردم و با سرعت تمام به سمت تئاتر شهر رفتم.

نمایش شروع شد. امروز پس از مدت ها به تئاتر آمده بودم تا اجرای یکی از معروفترین نمایشنامه های جهان را ببینم. "در انتظار گودو" اثر ساموئل بکت. قبلا نصف نمایشنامه را خوانده بودم اما فرصت نشده بود تمامش کنم. در انتظار گودو سوال های زیادی را در ذهنم ایجاد کرد که واقعا سوال های قابل تاملی بودند. نمایشی درباره مفهوم انتظار، مفهوم زندگی، روزمرگی یا همان روزمردگی، تکرار، فراموشی، برده شدن فکری و .... . زیبا بود، واقعا زیبا و پرمفهوم بود. تئاتر حوالی ساعت 8:15 دقیقه شب به پایان رسید.

تقاطع خیابان ولیعصر-انقلاب تاکسی سوار شدم تا به میدان ولیعصر بروم. (میدانم فرصت خیلی زیبایی برای پیاده روی را از دست دادم، ولی واقعا باید کمی عجله میکردم.) توی راه دانشگاه هنر و دانشکده برق دانشگاه امیرکبیر را هم دیدم. خیابان رشت و کلاس زبانی که 3 ترم به آن رفتم را هم دیدم.

داخل بلوار کشاورز رفتم و به شهرکتابی که به تازگی های تاسیس شده و در همان اوایل بلوار هست رفتم. دوستم "پیام" آنجا فروشنده بخش آلبوم های موسیقی و به شدت دوست داشتم پس از مدت ها او را ببینم. با هم یک نسکافه نوشیدیم و صحبت کردیم. ساعت حوالی 9 شده بود، باطری گوشیم هم تمام شده بود. باید زودتر به سمت خانه میرفتم. از پیام موبایلش را گرفتم و تماسی با خانه گرفتم و گفتم که نگران نشین، من میام فقط باطریم تمام شده.

سوار تاکسی شدم و صحبت های ملال آور درون تاکسی واقعا نزدیک بود حس روز خوبم را خراب کند. ولی سعی کردم افکار را کنترل کنم. از صادقیه به بعد را تصمیم گرفتم تا یک تاکسی دربست بگیرم تا هم زودتر به خانه برسم و هم کمتر خانواده را نگران کنم. راننده های تاکسی هم وافعا قیمت های نجومی ای میگویند. ویژگیشان هم انعطاف پذیری بالایشان هست. از 15 هزارتومان، بالاخره به 9 هزار تومان راضی شدند و قبول کردند مرا به خانه برسانند. در راه هم فقط و فقط به روز خوبم فکر کردم.

روزی که شاید مفهوم زندگی در آن روز بود.

/ 0 نظر / 13 بازدید