ببخشید چی گفتید؟

یکی داره باهام صحبت میکنه، خیلی سخت دارم سعی میکنم که حواسمو جمع کنم و با جون و دل حرفاشو گوش بدم و درک کنم و باهاش هم کلام بشم. اما نمیشه، یهو یه فکر، یه ترس، یه رویا یا هر چی منو میگیره و میبره و وقتی برمیگردم یهو آخرین کلماتِ عبارت رو میشنوم و تمام.
باید نهایتِ سعیمو بکنم بدونِ استفاده از "ببخشید چی گفتی؟" گفتگو رو ادامه بدم.
باید هی فک کنم، اولش چی گفت، آخرش چی گفت، بعد با توجه به این دو، حدس بزنم که در وسطی که من -ناخواسته- در جایی غیر از اینجا بودم چی گفته. چیو بیان کرده، چی میخاسته به من بگه، از من انتظار چه حسی رو داشته و ... .

این اتفاق بالا، جدید ها برای من بار ها و بار ها میفته. همیشه هم ترسِ اینو که دارم طرف بفهمه و این رو نشانه ی بی ادبیِ من یا بی اهمیتیِ خودش برایِ من تلقی کُنه. ولی اینطوری نیست.
هر دفعه این اتفاق میفته از درون عرق میکنم، شرم میکنم، استرس میگیرم و هزار حسِ لعنتیِ دیگه سُراغم میاد.
به خاطرِ همینه که از این فضایِ مجازی بیشتر خوشم میاد. وایبر، واتزاپ، فیس بوک یا هر چیزی شبیهِ اینا همیشه به من یه آرامشی میده. این نوشته ها (شاید) تا ابد اینجا باقی بمونن. نیازی نیست بترسم، استرسی هم نخواهم داشت.
ولی فضایِ مَجازی، مَجازیست... و استفاده از مَجاز، شاید (گاهی) باعثِ زیباییِ نوشته ی ادبی شود، ولی استفاده ازش باید محدود باشد تا متن رو (بخوانید زندگی رو) گنگُ و سخت و پیچیده نکُنه!

/ 0 نظر / 11 بازدید