جناب مسیر بعدیتون کجاست؟!

تاکسی به میدان آزادی میرسد، میپرسم: جناب مسیر بعدیتون کجاست؟!
راننده میگوید: میروم به سمت بالا، صادقیه.
صادقیه رفتن هم مسیرمو کمی طولانی می کنه و هم هزینه های حمل و نقلم رو کمی افزون میکنه. ولی نمیدونم چرا، به راننده میگم که: منم باهاتون میام.
میرسم صادقیه، از تاکسی پیاده میشم، خیابون ها شلوغه، همیشه از شلوغی ها خوشم میاد. مسیرمو به سمت شهرکتاب صادقیه پیش میگیرم. گویی من یک قطب آهنربا ام و شهرکتاب قطب مخالفم! منو به سمت خودش می کشد.

میرسم شهرکتاب. شهرکتاب رو تا بحال انقدر شلوغ ندیده بودم. کمی با سختی و "ببخشید، آیا من میتونم از اینجا رد شم؟" به چند نفر، بخش موسیقی و کتاب های زبان رو رد میکنم و خودمو میرسونم به بخش رمان ها.(دوستانی که شهرکتاب صادقیه،گلدیس، رفته اند میدونند که خیلی شهرکتاب بزرگی نیست نسبت به بقیه شهرکتاب ها، ولی همانش هم امروز خیلی شلوغ بود) آخرین کتاب داستانی ای که همین هفته پیش تمومش کردم، "گفتگوهای تنهایی" اثر "بهومیل هرابال" بود، نویسنده شهیر چِک که خیلی خوشحالم اولین تجربم از ادبیات چک رو با قلمش تجربه کردم. از فروشنده پرسیدم که کتاب دیگه ای از ایشون دارن یا نه؟! و یا اصلا آیا کتاب دیگه ای از ایشون به فارسی ترجمه شده است یا نه؟! (چون در سایتی خواندم که کتاب دیگه ای ازشون به فارسی ترجمه نشده) ولی گفتند که یک کتاب دیگر هم ازشون به فارسی ترجمه شده اما متاسفانه نداشتند. کنار کتابها، چشمم به "بار هستی" اثر "میلان کوندرا" افتادم. یعنی دوست داشتم همون لحظه برش دارم، شروع کنم به خواندنش. ولی زیاد بود، حوالی 360 صفحه یا بیشتر بود، البته این تعداد صفحه خیلی هم زیاد نیست، ولی چون درگیری برای کنکور دارم، به کاوه، یکی از دوستانم که عاشق ادبیات هست، قول دادم زیاد کتاب نخونم. یعنی تیر ماه بشه، اولین کاری که میکنم 2 تا کارِ، یکی اینکه برمیدارم میرم 10-12 تا کتابی که عقده خواندشون به دلم مونده رو میگیرم (مثل عقاید یک دلقک، هانریش بُل- افسانه سیزیف، آلبرکامو- سیذارتا، هسه- صدسال تنهایی، مارکز- بار هستی، میلان کوندرا- ناطور دشت، سلینجر و ....) و میخونم و دومش اینکه اگر بشه، یک ebook reader بخرم. البته من به حق نویسنده و ناشر کاملا احترام میگذارم و رعایتشان میکنم. ولی مثلا نشرنوگام، در راستای ارتقای فرهنگ ایرانیان، هزینه می کند و کتاب ها را از نویسندگان میخرد و به رایگان برای دانلود می گذارد و یا خیلی از کتاب ها هستند که فارسی زبان نیستند و من هم دسترسی به خریدشون در ایران ندارم، براحتی میتونم اونا رو بخونم. علاوه بر اینکه میتوانم آرشیو خوبی از موسیقی های دوست داشتنیم رو هم درش بریزم. اینجوری وابستگیم به موبایلم خیلی کمتر خواهد شد.

تو کتابفروشی بودم و همش این کتاب و آن کتاب را میدیدم، "چرا باید کلاسیک ها را بخوانیم؟" کتاب جالبی بود، برداشتم ورق زدمش، این را هم باید بخوانم :دی . داشتم خودم رو راضی میکردم که یکهو چشمم به "کلمات" اثر "سارتر" افتاد. من از سارتر تا بحال نخوانده ام ولی همش دوست دارم ازش بخوانم. با خودم گفتم قول میدم فقط آخر هفته ها بخونمش و بالاخره یک کتاب خریدم. اصلا نمیدونم چرا نمیتونم کتابفروشی برم و کتاب نخرم! نمیدونم چرا کتابفروشی ها همیشه کتاب ها رو تو یک کیسه پلاستیکی میگذارند. مگه اینهمه در همین کتاب هایی که میفروشند درباره معایب پلاستیک و اثرات زیانبارش بر طبیعت حرف نمی زنند؟! خوب کار فرهنگی باید از جای فرهنگی شروع شود. نشر اُفُق، ویزگی خوبش اینه که کتاب ها رو توی یک کیسه کاغذی میگذارد که خیلی حس خوبی هم به آدم میدهد. کتاب رو از کیسه درآوردم و کیسه را به صندوقدار تحویل دادم و به راهم ادامه دادم. از کتابفروشی در آمدم و کتاب به دست، با حالتی کاملا سرخوشانه شروع کردم به خواندنش. خدا رو شکر صادقیه روشن بود و تا زمانی که نشستم تو تاکسی توانستم چند صفحه بخوانم. توی تاکسی هم سعی و تقلای زیادی کردم، باطریِ گوشیمم هم تمام شده بود و گوشیم خاموش شده بود. نمیتوانستم از چراغ موبایلم هم استفاده کنم.

تاکسی رسید به جایی که باید پیاده میشدم. پول را به راننده دادم و ازش خواستم که مرا هرجایی که راحت بودن پیاده کنن. و حالا بقیه مسیر...
راستشو بگم، این راهی که من میام کمی غیرمعمولیه، من باید 2 تا تاکسی استفاده کنم، ولی خودم در یک جای نسبتا خطرناک و تاریک پیاده میشم و بقیه مسیر رو پیاده میرم. همیشه توی راه هم از یک ساختمان نیمه ساز رد میشم که توش یک سگ هست و همیشه هم با صدایی منو از افکارم خارج میکنه. فکر کنم براش جالبه که این کیه که تنها کسیه که اینجا پیاده میاد :) توی راه هم باز به یک جایی رسیدم که چراغ داشت و باز به من فرصت داد تا کتاب بخونم.

و رسیدم خونه! نُقطه، سَرِ خَط!

/ 3 نظر / 7 بازدید
کرم کتاب

شهر کتاب صادقیه رو از دور دیدم فقط یه بار ... فکر کنم ای بوک ریدر باید خیلی خوب باشه ... دوستم که خیلی تعریف می کنه ... شاید اگه منم پول دستم اومد یکی بخرم ... اگه خریدید مارک و قیمتش رو بنویسید لطفا یه چیزایی همیشه تو ذهنم هست ... این که چرا ادمها کتاباشون رو نمی تونن به هم قرض بدن ... دلم می خواست یه مغازه کوچک داشتم که ادمهای مجازی اگه مایل بودم کتاباشون رو اونجا با هم رد و بدل می کردن ... شاید یک کافه کتاب بزرگ بهتر :) ( خوب دعا کنیم ) از این کتابهایی که نام بردین ... من بار هستی و سیذارتا و ناطور دشت رو خوندم ... بار هستی رو بخونید حتما ... ناطور دشت هم به نظرم بد نبود ... اما من با سیذارتا نتونستم ارتباط برقرار کنم باهاش ... چیزی که ازش درک کردم این بود که توی زندگی دنبال چیز خاصی نباشین و فقط زندگی کنید ... همین ... حالا بخونید متوجه میشید ..شایدم من اشتباه می کنم ... نمیدونم

نگار

صدسال تنهایی بسیار زیباست.

خود-نیست پندار

نظارت دقیق قطارها و تنهایی پر هیاهو رو خوندی؟ اونا هم ترجمه شده که. ولی وایسا بعد کنکور بخون، این روزا هی آزمون بده فقط :-D