در سوگ

یه دفترچه قرمز... از بین وسایلای شخصی مونا اینو پیدا کردم. به ظاهرش میخوره که برای 14-15 سال پیش باشه.

- تو یه فیلمی دیدم که دُختره عاشق شُد و یه دفترچه خرید و درباره عشق توش مینوشت. منم فکر میکنم عاشق شدم. چند روزیه بعد از ظهر ها یواشکی از پنجره اتاقم، پنجره روبرویی رو میبینم. یه پسره. فک کنم 3-4 سالی از من بزرگتر باشه. اونم انگار داره منو میبینه. امروز برگشتنی از مدرسه این دفترچه رو خریدم. فکر میکنم عاشق شدم.

فکر میکنم اینجا تازه رضا رو دیده بود. از کجا میدونست که دست روزگار چه چیز هایی رو براشون رقم خواهد زد.

- امروز دیدمش. تو کوچه. بهم گفت سلام و در رفت. خیلی استرس داشتم. منم قلبم شروع کند به تُند تُند زدن.

- امروز بالاخره باهام صحبت کرد. اسمش رضاست.

- امروز گفت دوستم دارم. وای خُداااا، چه حس خوبی بود. از این به بعد قرار گذاشتیم هر شب ساعت 7 و نیم، از پنجره همدیگرو ببینیم.

- امروز خیلی بد شد. بابام من و رضا رو با هم دید. خیلی مواظب بودیم کسی نبینه اما نشد. داشتیم راه میرفتیم که یهو بابام رو دیدیم. بابام سرم داد زد و یه چک تو گوش رضا زد. منم گریه کردم و دویدم به سمت خونه.

- امروز باز رضا رو دیدم. بابام بهش گفته اینجوری نمیشه. اگه منو میخاد باید مرد بشه. بره سربازی، کار پیدا کنه و این چیزا. بعدش بیاد خواستگاری.

- امروز رضا رفت سربازی. فکر نمی کردم انقدر زود بره. برای سربازی افتاده کرمانشاه. چقدر دلم براش تنگ خواهد شد.

- رضا سربازیش تموم شد. امروز برای همیشه برگشت. خونشون جشن بود. امیدوارم فردا ببینمش.

- این دفترچه گم شده بود. پس از مدت ها پیداش کردم و گفتم به رسم قدیما باز توش بنویسم. فکر کنم از تاریخ آخرین نوشته 5-6 سالی میگذره. رضا به زودی ها به خواستگاری من خواهد آمد.

- امروز عقد کردیم. وای که چه حس خوبی داشت. خانم مونا .... آیا بنده وکیلم؟! چه حس خوبی داشت کنار رضا نشستن.

- فردا عروسیم هست. کُلی استرس دارم. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

- چند دقیقه دیگه سال تحویل. اول سال تحویل تو خونه خودم کنار رضا. چقدر همه چیز زود میگذره.

- بالاخره خونه خریدیم، خیلی سخت بود. یه مدتی مجبور شدیم بریم کرج زندگی کنیم ولی همه اش میارزید. تا یه ماه بعد به خونه خودمون اثاث کشی می کنیم.

- هم خجالت میکشم هم خوشحالم. چی بگم. باردارم. چند وقت بود شک کرده بودم باردارم ولی امروز آزمایشگاه تایید کرد. بچه جان در شکمم.

- امروز اولین روز سال 93 هست. این دفعه سه نفریم، من و رضا و کوچولوی 4-5 ماهه تو شیکمم. بعد از عید قرارِ برم جنسیتشو معلوم کُنم. راستی این آخرین برگِ این دفتره. یه چیزایی رو از وسطاش کَندم. در اول سال جدید حتما باید یه دفتر جدید بگیرم و ادامه بدم این نوشته ها رو.

تموم شد. به همین سادگی. دفتر دیگه ای در کار نبود. برگ های کاغذِ زندگی مونا تموم شده بود. یه تصادف... یه تصادفِ لعنتی...

/ 0 نظر / 6 بازدید