دلتنگ جاناتان

فلچر اینبار از همیشه خسته تر بود!

خستگی اش اما اینبار از خودش بود! فکر می کرد که از آن شیوه دوست داشتنی زندگی کردن خارج شده است!
فکر می کرد شکست خورده و درگیر این بود که آیا خود را یک شکست خورده بنامد و یا شروع کند به شعار سر دادن که "شکست زمینه ای برای پیروزی هست!"

فلچر نمی دانست، نمی دانست کدام فکرهایش، کدام برنامه هایش، کدام کدام هایش درست و یا غلط است! درگیر شکی عمیق شده بود، درگیر یک "نمی دانم" همیشگی درباره همه مسائل! با خود فکر می کرد که چقدر این روز ها به "جاناتان" نیاز دارد. دلش تنگ "جاناتان" شده بود. جاناتان را خیلی وقت بود که ندیده بود!
دامنه شک اش این روز ها حتی به جاناتان هم رسیده بود. آیا اصلا واقعی بود یا نه؟! آیا اصلا آموزه هایش درست بود یا نه؟!

فلچر دلش می خواست به مسافرت برود. مسافرتی همچون سفر "شازده کوچولو" یا همان مسافرتی که "جاناتان" بعد از طرد شدن رفت.

فلچر این روز ها چقدر دلش تنگ شده بود، دلش اشمیت را می خواست، محمد و عیسی نبی را می خواست، کامو و هسه و نیچه را می خواست، این روز ها زیادی به یاد بکت و باربری می افتاد، می خواست دوباره به وربرتون ایمیل بزند، دلش تنگ استراوینسکی و شوپن بود، دلش حافظ می خواست، شریعتی و بازرگان را می خواست، دلش تنگ عاشقانه های علی و خواجه عبدالله انصاری شده بود، به یاد ابوذر و یوحنا افتاده بود، دلش شاملو و نرودا را می خواست، دلش تنگ ملکیان و سروش و شبستری شده بود، دلش تنگ راسل و علامه طباطبایی و جعفری شده بود. دلش تنگ نیوتن و قانون هایش، فارادی، هایزنبرگ، فیبوناچی، فاینمن و .... شده بود، دلش تنگ معلم هایش شده بود، دلش تنگ همه "جاناتان" ها شده بود....

***** نوشته "تفکر جنوبی" را حتما بخوانید.

/ 1 نظر / 6 بازدید
نیلوفر

هوای "روزمرگی" هوای عجیبی است سخت قابل نفس کشیدن است ولی مهارت عجیبی در بلعیدن آن داریم. هوای اهداف بزرگ ، هوای رسیدن و گاه نرسیدن نمی گذارد گاهگداری پرواز کنیم به اوج بیست و پنج هزار پایی و بیشتر، جایی که پرهایمان از نور شود و ما احساس زنده بودن کنیم. لذت جاناتان رسیدن به نور نبود، لذت و درک مسیری بود که تا نور طی کرده بود با تمام یاس ها، سرخوردگی ها و طرد شدن ها و دلتنگی ها. دلتنگی گاه چیز خوبی است ما را به مدار " جاناتان " ها باز می گرداند .