شاید کسی از ما خبری داشته باشد

عمری‌ست‌ که ما گمشدگان‌ گرم سراغیم
شاید کسی از ما خبری داشته باشد

چندی پیش در وبلاگ دوستی فرزانه، به مطلبی برخوردم. مطلبی ارزشمند درباره "زندگی در شتاب و تراکم ...." از آن روز دارم به این فکر میکنم که چقدر ما انسان هایی سطحی با روابط سطحی شده ایم. زندگی هایمان پر از استرس های کاذب و شتابزدگی های نالازم شده است.

"« فلاکت انسان تنها از یک چیز ناشی می شود : این که نمی تواند با آرامش در یک اتاق بماند » . پس از چهار قرن ، این سطر درخشان از کتاب تأملات پاسکال ، هنوز هم ذره ای از حقیقت خود را از دست نداده است : در همین لحظه ای که این جمله را می خوانید ، میلیون ها نفر در سرتاسر جهان ، اضطراب سکون و تنهایی خود را با ضرب گرفتن روی میز ، با عوض کردن بی هدف کانال های تلویزیون ، با بطالت کلیلک های بی هدف ، با بوق زدن پشت فرمان اتومبیل ، با رفت و آمدهای بی معنا در هزار توی منوهای موبایل فراموش می کنند . قرن دوزخی 21 ، تنها راه های پاک کردن صورت مساله را بیش تر ، رنگارنگ تر و هم وارتر کرده است ، قرنی که اتوپیای روشن گری را به یک شهربازی بزرگ تبدیل کرده است . در مقابل ، تصویر معاصر انسان پاسکال ، احتمالا تصویر انسانی است که به جای باز کردن همه ی درها ، کلیک کردن همه ی لینک ها و فشار دادن همه ی دکمه ها ، مردد و با چهره ای آرام و چشم هایی خیره مثل فرشته ی مالیخولیای آبرشت دورر ، پشت همه ی این درها و لینک ها و دکمه ها ، در مکثی طولانی ایستاده است . بالقوه گی خیره شدن و فکر کردن ، و در مقابل ، فعلیت بی وقفه ی انجام دادن و انجام دادن ."


تصمیم بر تغییر و متعادل سازی هم سختی های خود را دارد، ما عادت به اینگونه زندگی کرده ایم. ولی احساس میکنم زندگی با آرامش، زندگی عالی ای خواهد بود.
یکی از اساتیدم، از یکی از دوستانش جمله ای را نقل میکردند، "با آرامش رفتن، تند رفتن است!" (البته من الآن نقل به مضمون کردم :دی ) و احساس میکنم این جمله فوق العاده است و پر قدرت.


سعی کردم کمی تو زندگیم این مسئله را وارد کنم. اتاق و کتابهای به هم ریخته ام را پس از مدتی طولانی مرتب کردم. با آرامش و با برنامه ریزی شروع کردم به انجام دادن کار ها ولی در خود انجام دادن کار ها، باز لحظه ای کافی بود تا تمرکز و آرامش درونیم بهم بخورد و از تعادل خارج شوم. همین الآن که من دارم این نوشته را می نویسم، متوجه شدم که دارم بدون هیچ دلیلی پایم را تکان می دهم، این ها همه مشکلاتی است که بر ضد آرامش آدمی قدم بر میدارند.

 

از تمام سخن های بالا که بگذریم که اصلا خودم هم نمی دانم چرا گفتمشان و چه لزومی بود که بگویم، یک سخن تازه دارم که برای خودم است.
پس از مدت ها، امروز یک کتاب تازه خریدم و 2 داستان از 3 داستانش را همین امروز خواندم، "گل های معرفت" از نویسنده مورد علاقه ام، "اریک امانوئل اشمیت"! مثل بقیه کارهایی که از اشمیت خونده بودم، باز هم اشمیت عالی نوشته بود، نثری گیرا و روان. یکی از داستان ها درون مایه تصوف داشت."ابراهیم آقا و گلهای قرآن" تعریف این داستان که ازش فیلمی هم ساخته شده را از دوستی شنیده بودم، واقعا زیبا بود. داستان دیگر، "اسکار و بانوی گلی پوش" هم واقعا زیبا بود. آنجایی که "مامی رُز" پیشنهاد میکند به اسکار که 11-12 روز بعدی را، هر روزش را 10 سال حساب کند و در این چند سال، به اسکار دوست داشتنی تجربه یک زندگی طولانی را منتقل می کند، روابط زیبای کودکانه و همه و همه، واقعا شیرین و زیبا بود. دید مثبت اما واقع گرایانه اشمیت، بنظرم واقعا ستودنیست.

و دسته گلی که من به ایمیل دام!
امروز بعد از اینکه دوباره پس از چند وقت کتاب خوندم و چیزی از اشمیت رو خوندم، واقعا دوباره برایم اثبات شد که اشمیت یکی از دوست داشتنی ترین نویسنده هایم بود. و اشمیت زنده است، فرصت را غنیمت شمردم و برای اولین بار یک ایمیلی به یک نویسنده زدم، اشمیت! ابتدای نامه با زبان فرانسوی (خوب 7 جلسه کلاس فرانسه ای که رفتم باید یکجایی بدرد بخورد! :دی) خودم را معرفی کردم و گفتم که ایرانی هستم و شما را خیلی دوست دارم. و بعدش دیگر به زبان بین المللی، ادامه نامه را نوشتم. و گفتم که من خیلی خوشحال خواهم شد که پاسخ این نامه را دریافت کنم. البته فکر نمیکنیم که اصلا اشمیت نامه را بخواند چه برسد جواب دهد، ولی دلم روشن است، اگر جواب داد اولین جا اینجا منتشرش میکنم!

او خوشحال شد. مثل این بود که دردش تسکین یافته است.
باز یک لبخند دیگر.
پلکهایش را به آرامی برهم گذاشت.
((ابراهیم بابا.))
((ساکت... راحت باش مومو. من نمی میرم. به ابدیت می رسم، به دریای بزرگی که مال اونم.))
همین، تمام شد.
کمی آن جا ماندم. با دوستش عبدالله خیلی صحبت از پدرجانم کردیم. خیلی با هم چرخیدیم.
عبدالله بابا هم مثل ابراهیم بابا بود ولی پوستش چروکیده تر بود و حرفایی می زد که از هیچ کس نشنیده بودم و شعرهای زیادی از بر می خواند. او یک ابراهیم بابایی بود که بیش تر وقتش را صرف خواندن کرده و کم تر صندوق دخلش را بازوبسته کرده بود. او ساعتهایی را که در تکیه می چرخیدیم رقص کیمیا می نامید، رقصی که مس را طلا می کند و اغلب اشعار مولانا را زمزمه می کرد.
جسم ظاهر روح مخفی آمدست
جسم همچون آستین، جان همچون دست
گاو نفس خویش را زودتر بکش
تا شود روح خفی زنده و بهش
نفس خود را کُش جهان را زنده کن
خواجه را کشتست او را بنده کن
می بپوشی آفتابی در گلی
رخنه می جویی ز بدر کاملی

*در پایان لازم بذکر است من تو هر وبلاگی میرم، دوستان برای مطالبشون آهنگی هم اختصاص می دهند، خوب در راستای بهتر کردن وبلاگ، منم یک همچنین تصمیم هایی گرفتم و برای این مطلب، قطعه "نی نوا" اثر استاد علیزاده را انتخاب میکنم، این قطعه واقعا فوق العاده است.
البته کاملا پایبند به رعایت حقوق سازنده اثر هستم و این آلبوم هم در بیرون به فروش می رسد، و نمی توانم لینک دانلودی از آن بگذارم.

---------------------------------------

شعر ابتدای پست، از بیدل دهلوی بود.

می توانید "زندگی در شتاب و تراکم... " را اینجا بخوانید.

متن درباره زندگی انسان قرن 21، نوشته حسین نمکین (از پیش گفتار کتاب « تاریخ طبیعی زوال » ، نشر بیدگل ، چاپ اول 1391 ) بود.

متن آخر هم از داستان "ابراهیم آقا و گلهای قرآن" اثر اشمیت نقل شده بود.

لازم بذکر است اون عکس وسطی که یک اتاق زیبا با یک کتابخونه زیبا را نشون می دهد، از اینترنت دزدیده شده و هیچ ربطی با نویسنده وبلاگ ندارد!


/ 4 نظر / 9 بازدید
مُحسن

بلاخره خوندم، اون قسمت آرامش به فکرم وا داشت، روش تمرکز میکنم. عکس اون وسط چقدر دوست داشتنیست، از معدود ایده‌های ذهنیم برای خونه خودم هست که اینجا دیدم.

آفتاب

سلام متشکرم. من از هر وبلاگی خوشم بیاد بی اجازه لینکش میکنمD: مساله ای نیست در لینک کردن. اسم قشنگی انتخاب کردید من خیلی اثرات ریچارد باخ رو دوست دارم اما نتونستم پیاده اش کنم تو زندگی. شاید حرفی که میزنه بزرگتر از واقعیت باشه یا اصلا واقعیت نباشه، مثلا یه جور حقیقت که فعلا دست نیافتنی هست. نمیشه خیلی مطلق نظر داد. قبلا توی بلاگفا می نوشتم و از متن کتاب ها که می نوشتم نظرات واحساسات شخصیم رو هم ضمیمه میکردم اما بحثایی میشد که بهم ریخته ام میکرد اینجا که اومدم تصمیم گرفتم که نظر ها رو داخل وبلاگ جواب ندم. بیشتر یه جور دفترچه یادداشت هست تا وبلاگ .اگه دقت هم کرده باشید تا جایی که تونستم نظرها رو جواب ندادم به جز مورد آقای علی شیعه علی. این دفترچه رو درست کردم چون خیلی وقتها فراموش میکنم چیزایی رو که میخونم . به هر حال اینجا متعلق به خواننده هاست کپی برداری کاملا مجاز هست. نظردهی رو حتی میخواستم ببندم که خواننده یه وقت احساس وظیفه نکنه تو نظر دهی اما بعد حس کردم که بهتر که باز باشه که شاید خودم لازم داشتم مثل مورد اقای شیعه علی. به هر صورت خوش آمدید من هم از مطالب شما استفاده میکنم . پایدار باشید