a stranger

این پُست یه جورایی الهام گرفته و نقل به مضمون از نوشته یکی از دوستانم، ریحانه هست. اینو اولش مینویسم که اگر روزی گذر ریحانه به این پُست افتاد نگه مسعود قانون کُپی رایت رو رعایت نکرد و مطلبم رو دزدید :دی

کاش یه بار یه غریبه ای بیاد بشینه کنارم و من شروع کنم سَرِش داد زدن و تمام شکایت هایی که از زندگی و روزگار دارم رو با فریاد طوری که انگار اون مقصره بهش بگم و بعدش هم شروع کنم به گریه کردن که چقدر ضعیفم و چقدر کم آوردم. بعدش بهش درباره رویاهام بِگَم، درباره آرزو هام، درباره غم ها، درباره عقده هام، درباره ضعفام، درباره مشکلاتم، خاطرات و همه این چیزها. و در تمام مدت اون شخص بدون قضاوت کردن، بدون مقصر کردن من، بدون اینکه بخواهد منو مقایسه کُنه، بدون اینکه بخواهد غلط و دُرُست کارامو مشخص کُنه، بدون نصیحت کردن یا کلا هر چیزایی شبیه این چیزا کنارم آروم با نگاهی محبت آمیز نشسته باشه و دستانم رو گرفته باشه و به حرفام گوش بده. بعد منو بغل کُنه و اشکام رو پاک کنه، آخرش هم صورتم رو ببوسه و بره.

نمیدونم آیا بقیه هم اینجورین یا نه، بعضی موقع ها تو ناراحتیام دنبال جواب منطقی و روش تغییر و این چیزا نیستم. فقط میخوام این ناراحتی و خشم رو ابراز کنم. ولی بخش احمقانش اینه که هیچ کی نمیاد در این شرایط منو بپذیره. نمیاد بپذیره که ما هممون انسانیم و نقص و ضعف های زیادی داریم. که هممون کُلی خطا داریم. یهو همه تبدیل میشن به اشخاصی بی هیچ خطا و ضعفی. اشخاص کاملی که نگاه بالا به پایین دارند. منو محکوم میکنن به اشتباه کردن، منو مقصر میکنن و بیشتر از اینکه بهم کمک کنن حالمو بدتر میکنن. تو این شرایط که قرار میگیرم دوست دارم اوج خشمم رو تو تخریب طرف مقابلم بذارم. تمام خطا ها و ضعف ها و نقصاش رو بیارم جُلوی چِشمش و بگم به جای اینکه بخای اینجوری درباره من قضاوت کُنی برو خودتو دُرست کن. که البته این کارِ درستی نیست و هیچ موقع تا الآن انجامش ندادم. از طرفی به این باورمندم که شخص مقابل هم قصد تخریب و این چیزا رو نداشته، فقط بلد نبوده که چجوری کُمک کُنه!

مثلا یه مثال میزنم، یه شخص میاد میگه دیابت گرفته و از غم ها و نگرانیاش میگه. بعد من به جای اینکه دلداریش بدم و آمادش کنم که شرایط رو بپذیره (چون اول باید یه چیزی رو پذیرفت، بعد تغییرش داد) میام میگم مقصر خودتی، زندگی نامناسب داشتی، ورزش  نمیکردی، غذای ناسالم میخوردی، اصلا هر چی بیاد حقته. حالا چرا انقدر ضعیفی، من به جای تو بودم الآن هر روز داشتم ورزش میکردم، اصلا فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشی.
این حرفا حتی اگه به ظاهر منطقی بیاد، برای شخصی که تو اون شرایط هست نه تنها کمک کننده نیست، بلکه بیشتر گند میزند به شخص و روحیش رو از چیزی که هست خراب تر میکند.

این شاید مهمترین دلیلیه که جدید ها تصمیم گرفتم قوی تر باشم و همش کم نیارم و یا اینکه حتی اگه کم آوردم با دیگران (از خانواده بگیر تا دوستان آشنایان) مطرح نکنم مگر یکی دو نفر که همیشه کمک کننده بوده سخنانشون.
بنظرم یا باید یاد بگیریم چطوری همدردی کنیم و به دیگران کمک کنیم یا هر وقت شخصی اومد کنارمون برای اینکه غم ها و مشکلاتش رو با ما در میون بذاره همون اول ازش خواهش کنیم شخص دیگری رو پیدا کنه و بگیم که ما بلد نیستیم همدردی کنیم و باعث میشیم حالت بدتر شه.

/ 1 نظر / 13 بازدید
دوستدار واقعی وهمیشگی ات

مرد (انسان)آن باشد که در کشاش دهر سنگ زیرین آسیا باشد